خشت معروف،و گرز چار پهلو كه در قديم بدان جنگ ميكردند،و در فرهنگ گفته نيزۀاى كوچك باشد،كه در ميان آن حلقهاى از ريسمان تافته به بندند،و انگشت سبابه را در ميان آن حلقه كرده،بجانب دشمن بيندازند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص595) 
به كسر اول بر وزن زشت آجر خام و پخته را گويند و نوعى از سلاح جنگ باشد و آن نيزۀ كوچكى است كه در ميان آن حلقهاى از ريسمان يا ابريشم بافته بسته باشند و انگشت سبابه را در آن حلقه كرده به جانب خصم اندازند و نام نسك دوازدهم است از جملۀ بيست و يك نسك كتاب زند و پازند يعنى يك قسم از جمله بيست و يك قسم چه نسك به معنى قسم باشد و نوعى از حلوا هم هست كه در مشكها و جاها ريزند تا يك چارچه و قرص شود. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص340) 
- معروف و يكى از اسلحه كه در قديم بآن جنگ مىكردند . مثالش فردوسى گويد: بيت يكى خشت زد بر ميان قباد كه بند كمربند او برگشاد 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص422) 
بر وزن زشت معروف ديكر حربهايست مر جنك را و كفتهاند كرز چارپهلو و كفتهاند نيزۀ كوچكى است كه در ميان آن حلقۀ از ابريشم يا ريسمان بافته به بندند و انكشت سبّابه در آن كرده بجانب دشمن اندازند فردوسى كفته به پيكار خشت افكند بر دو ميل حكيم اسدى كفته چنان بود تيرش كزو بىكمان شمردند هر تير خشت كران و نام نسك دوازدهم است از جمله بيست و يك نسك كتاب زند و ديكر نام قريۀ آبادى است از فارس كه از تنك تركان بدانجا روند و از آنجا بدالكى و برازجان و بوشهر و رود دالكى همان رود شاپور است كه از صحراى شاپور و ماهور ميلاتى و خشت و زيرا كذشته از شبانكاره و رود وحله عبور كرده بدريا مىريزد و رودى عظيم و نامباركست و كاه طغيان سيل مردمكش است و خشخش بكسر اول اسم صوت جامه و كاغذ و امثال آن و آن را خشتخشت نيز كويند مولوى راست خشتخشت موش در كوشش رسيد خفت مردى شهوتش كلّى رميد 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص346) 
[اسم] [فارسی] آجر خام و ناپخته. و آجر پخته. و هر چيز چهار گوشۀ كلان و ستبر. و نام يك قسم حربهاى در جنگ. و گرز چهار پهلو. و بيلچه. و قسمى از نيزۀ كوچك كه در ميان آن حلقهاى از ابريشم و يا ريسمان باشد و انگشت سبابه را در آن نموده بجانب دشمن اندازند. و نس 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج2 , ص1365) 
زوپين. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص172) 
خشت (اسم ، اسم صوت) آجر خام و ناپخته.پارهاى گل كه آن را در قالبى ريزند و چون شكل قالب به خود گرفت قالب را از آن خارج مىكنند و سپس آن پاره گِلِ شكل قالب گرفته را در آفتاب مىگذارند تا خشك شود و بعد آن را در ساختمانها به كار برند.|| آجر پخته. آجر.|| هر چيز چهارگوشۀ كلان ستبر. || نوعى از سلاح جنگى و آن نيزۀ كوچكى است كه در ميان آن حلقهاى از ريسمان يا ابريشم بافته بسته باشند، انگشت سبابه را در آن حلقه كرده به جانب خصم مىاندازند.|| گرز چهار پهلو. || بيلچه.|| روز 29 بهمن و چهارم از پنجۀ دزديده.|| نوعى گياه.من.← همين مدخل . || نوعى شيرينى كه در مشكها و جاها ريزند تا يك پارچه و قرص شود.|| يكى از خالهاى ورقبازى كه لوزى سرخرنگ روى آن نقش شده است.|| (اسم صوت) خشخش. -خشت از جاى رفتن؛ تير از كمان دررفتن، كنايه است از به وقوع پيوستن جنگ. -خشت بالين بودن؛ كنايه است از مردن. -خشت (خشت خام) بر آب افكندن؛ كنايه است از ضايع كردن امرى و چيزى. -خشت بر آب (دريا) زدن (افكندن)؛ كنايه است از كار بيهوده كردن. -خشت بر زبر آب زدن.←-خشت برآب زدن. -خشت به قالب زدن؛ خشت درست كردن.پارهاى گل را در قالب ريخته از آن خشت ساختن. -|| كنايه است از لاف زدن.دروغ گفتن. لافيدن.دروغ بافتن. -خشت پخته؛ آجر.خشتى كه آن را در كوره نهاده حرارت داده باشند. -خشت پسين؛ خشت آخرى بنا. آخرين خشت ساختمان. -خشت خام؛ خشتى كه در كوره نپزند، يعنى آجر نشده است. -خشت در كالبد درست آمدن؛ كنايه است از تدبير درست كردن. -خشت زر (زرين)؛ خشتى كه از طلاست. -|| كنايه است از آفتاب. -خشت سرخم؛ خشتى كه بر سر خم مىگذارند و دهان خم را با آن مىبندند. -خشت شاهى؛ عصاى سلطنتى. -خشت قمار؛ يكى از ورقهاى قمار كه به شكل لوزى است. -|| خشتى كه قماربازان قاب را روى آن مىاندازند. -خشتى به خير گذاشتن؛ بناى خير كردن.بنايى مانند مسجد، كاروانسرا، پل و آبانبار و مانند آن در راه خدا براى مردم ساختن. -بيد خشت.← همين مدخل . -شير خشت.← همين مدخل . 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص1133) 
خشت انگور خشت پخته. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص131) 